هالیوود

براد پیت، لئوناردو دکاپریو، جانی دپ، جورج کلونی

مِرجا نام منطقه‌ای است در مركزیت غرب روسیه. مردم این سرزمین قبیله باستانی، فنلاندی– مجاری هستند كه خود را با روسیه قرن هفدهم وفق داده‌اند، ولی رسوم كهن و عناصر مورد تقدس‌شان (آب، جنگل و سنگ‌) را از سالیان دور حفظ كرده‌اند.

اكنون نیز این سنن باقی مانده از فرهنگ اولیه‌ را نسل جوان و مدرن این سرزمین نگهداری می‌كنند. طی سالیان گذشته مردم مِرجا بیشتر به اسلاوها و بعد هم به فرهنگ روس‌ها شبیه شده‌اند، ولی جشن‌های باستانی محلی و عید‌های مقدسی دارند كه خیلی پیش از اسلاوها بنا نهاده شده است. از مهم‌ترین نشانه‌های فرهنگی این منطقه تعداد زیاد یافته‌های باستان شناسان است. یكی از رسوم باستانی این مردمان شیفته آب، سوزاندن بدن انسان مرده و ریختن خاكستر آن در رودخانه است. آنها بر این باورند كه این كار باعث جاودانگی انسان می‌شود و رودخانه رازهای فرد سوزانده شده را نیز با خود می‌برد. فیلم «ارواح خاموش» در جغرافیای مِرجا و با تمركز بر این رسم به‌جا مانده از سالیان دور ساخته شده است.
زنِ میرُن می‌میرد. او از دوستش آییست می‌خواهد كه برای ادای مراسم باستانی بعد از مرگ زنش، همراهی‌اش كند. دو مرد پس از پیمودن مسیری طولانی، مراسم را انجام می‌دهند و خاكستر تانیا را به آب می‌سپارند. در این حین میرُن متوجه می‌شود كه او تنها كسی نبوده كه تانیا را دوست داشته. در راه بازگشت با رهایی ناگهانی پرندگان آییست از قفس، میرُن كنترل اتومبیل را از دست می‌دهد و ماشین از روی پل به درون رودخانه سقوط می‌كند. دو پرنده كوچكی كه فیلم با نمایی از آنها در قفسی پشت دوچرخه آییست شروع می‌شود و در انتها به قول راوی (آییست) كمك به سقوط آنها از پل می‌كنند، «بانتینگ» نام دارند كه در زبان فارسی به اصطلاح زرده پَره خطاب می‌شود. این پرنده‌ شبیه گنجشك است و پرهایی زرد و قهوه‌ای دارد. تانیا پرندگان را خیلی دوست داشته و در ابتدای زندگی زناشویی، میرُن او را «بانتینگ» صدا می‌زده. مساله دیگر چیزی است كه از زبان آییست می‌شنویم: دو رسم فولکلوریک مردم مِرجا. یكی بستن نخ‌های رنگی به بدن عروس در روز عروسی و سپس بستن این نخ‌ها به شاخه‌های درخت بعد از روز عروسی است. دیگری رسمی است به نام «اِسمُك.» این رسم، فردی كه همسرش مرده را مجاب می‌كند تا محرمانه‌ترین جزییات زندگی زناشوییشان را با یكی از دوستانش مطرح ‌كند. با این كار فرد سوگوار، ماتم خود را به واسطه انتقال كلام رها می‌كند چنانكه خاكستر و آب همین كار را با مدلول این ماتم می‌كنند. رسم دیگر این است كه اگر كسی از مردم مِرجا را كه در آب غرق شده پیدا كنند، نمی‌سوزانند بلكه چیزی سنگین به او می‌بندند و به آب برش می‌گردانند. آب، بدن او را جایگزین چیز انعطاف‌پذیرتری كه ممكن است همان ماهی باشد، می‌كند.
دنیس اُُسُكین براساس داستانی نوشته خودش، فیلمنامه این فیلم را نگاشته و آلكسی فِدُرْچنكو آن را كارگردانی كرده است. میخاییل كریچمنِ خوش ذوق نیز مدیر فیلمبرداری است كه در كشور ما به واسطه دو فیلمِ «بازگشت» و «تبعید» به كارگردانی آندری زویاگینتسف كه او فیلمبردارشان بوده، شناخته شده است. نتیجه فیلمی است شاعرانه و چشم‌نواز با داستانی به شدت فولکلوریک و غیرمعمول در سرزمینی ناآشنا و مثلثی كه یك رأس آن زنی است مرده و دو رأس دیگرش دو مرد دوستدار او، روایتی خویشتن‌دار با مكث‌های فراوان و تركیب‌بندی‌های غالبا ایستا، بازی‌های درونی گیرا به دور از حركت‌های بیرونی، حاشیه صوتی‌ موثر و همچنین تدوینی كه مبتنی بر قرارداد فیلم پیش می‌رود. در بسیاری مواقع كه با برداشت‌های بلند مواجه‌ایم، برشی نمی‌بینیم ولی در لحظاتی بجا به دیزالوهایی برمی‌خوریم كه به پیوند محتوایی دو نما كمك می‌كند. همگی اینها از ویژگی‌های این فیلم‌ هستند.
در تمام فیلم، تانیا كلمه‌ای حرف نمی‌زند و بیشتر حجم كلام از دهان آییست در مقام راوی است. میرُن نیز در حین سفر خاطراتش را برای آییست بازگو می‌كند. بسیاری از تاثیرگذارترین لحظات فیلم از جمله تمام زمان آماده كردن آتش و بعد، سوزاندن تانیا در سكوت و گاهی همراه با موسیقی سپری می‌شود. دو مرد با توجه به رابطه دوستی‌شان خیلی كم مستقیما به هم نگاه می‌كنند كه این امر به خوبی خصیصه سردی و خاموشی روح مردم مِرجا را هویدا می‌كند.
محتوای پیچیده و غریب این فیلم در غالب فرمی نظام‌مند و هوشیارانه است كه آن را دیدنی كرده. در فیلم با چند قاب‌بندی ثابت و تكرارشونده یا با عبارتی آشنا مواجه‌ایم. مثل نمای درون ماشین كه دو مرد را از پشت می‌بینیم یا نمای بیرون ماشین كه از سمت پنجره آییست گرفته شده. زمان زیادی از فیلم را در اینچنین نماهایی می‌گذرانیم. شكل دیگری از قاب‌بندی‌ها، نماهایی هستند طولانی با حركت بسیار نرم و آرام دوربین. برای مثال صحنه‌ای كه در آن دو مرد در گوشه تصویر و در تاریكی مشغول آماده كردن زنِ مرده‌اند كه در مركز روشنایی است. پنج دقیقه مكث و سكوت. به جز این نوع نماها در لحظاتی مثل زمان آماده كردن آتش و بعد سوزاندن تانیا (هشت دقیقه)، با حركت دوربین روی دست میخاییل كریچمن مواجهیم كه در میزانسنی هوشمندانه‌ از كارگردان، مخاطب را به شدت درگیر فضا و موقعیت می‌كند.
لحن و قرارداد فیلم تا پایان آن پابرجاست. سر شوخی ندارد، قصد ندارد تمامی كنش‌ها را به رخ بكشد، سعی می‌كند محوریت اصلی خود را حفظ و از حاشیه‌ها در روایت بپرهیزد. همچنین نوع روایت به گونه‌ای‌ است كه بر حفظ فاصله‌اش با مخاطب و عدم تاثیرگذاری عاطفی بر وی تاكید می‌كند. برای مثال در پلانی كه میرُن از ماشین پیاده می‌شود و به سمت جنگل می‌رود، او را در عمق تصویر در حال شكستن درختی می‌بینیم و با فاصله‌ای زیاد نظاره‌گر او می‌شویم. نكته‌ای دیگر عبور كاراكتر‌ها از پُل‌‌ها‌ی گوناگون است. این پُل‌ها به شناخت ما از جغرافیا، یعنی وجود رود‌های متعدد و جنگل‌های انبوه در آن منطقه كمك شایانی می‌كند.
موسیقی و حاشیه صوتی كمك فراوانی به پیشبرد روایت می‌كنند. زمانی كه دو مرد در ابتدا سوار ماشین می‌شوند تا بروند و تانیای مرده را آماده كنند و بعد راهی سفری برای ادای مراسم باستانی‌شان شوند، زمزمه زنی (احتمالا خود تانیا) را روی تصویر می‌شنویم و این صدا زمانی طولانی تا آماده كردن تانیا در خانه به درازا می‌انجامد و بعد تانیای عروس را در حین انجام مراسم می‌بینیم كه تركیب اصوات شگفت‌انگیزی در هیات موسیقی تصویر را در بر می‌گیرد. یك‌بار دیگر زمزمه‌ زن را روی تصویر می‌شنویم و آن زمانی است كه دو مرد در حال آماده كردن آتش و بعد سوزاندن جنازه تانیا هستند. با شعله‌ور شدن آتش، زمزمه زن خاموش تا انتها شنیده نمی‌شود؛ گویی صدای تانیاست كه خاموش می‌شود. وقتی كه آتش كاملا شعله‌ور شد موسیقی‌ای كه قبل از این روی تصویر تانیای عروس شنیده بودیم دوباره تصویر را در بر می‌گیرد و در ادامه پلانی از دو پرنده كوچك می‌بینیم كه روی درختی نزدیك آتش، آزاد نشسته‌اند و همانند دو مرد مراسم را تماشا می‌كنند و بعد قطع ناگهانی موسیقی و برش تصویر به خاكستر باقیمانده از آتش (از همان دست فاصله‌گذاری‌ها كه اشاره شد). كاركرد موسیقی در اینجا این است كه مخاطب را آگاه می‌كند در میان مِرجاها مردن یك نفر و بعد سوزاندش مثل غالب سنت‌های از این دست در میان اقوام دیگر دردآور و ناراحت‌كننده نیست، بلكه مراسمی است به دور از گریه و زاری كه مرده را به ابدیت پیوند می‌زند.
بعد از اینكه تانیا به واسطه سپرده شدن خاكسترش به رودخانه به ابدیت پیوست و آزاد شد، دو پرنده هم اسم جوانی تانیا نیز از قفس خود بیرون می‌جهند - نوعی جبر فیلمنامه‌ای كه در اجرا نیز دچار تصنع می‌شود - تا آنها نیز رهایی یابند و به تحقق آرزوی این دو مرد كه همانند تمام مردم مِرجا پیوستن به آب است، كمك كنند. پرندگان باعث می‌شوند میرُن كنترل ماشین را از دست بدهد و به درون رودخانه سقوط كنند. راوی مرده (آییست) بعد از مرگش روی نمای قسمتی از آب رودخانه وُلگا كه به واسطه سقوط ماشین متلاطم شده سخنانی می‌گوید: «میرُن بعد از سقوط، مستقیما به دنبال تانیا رفت. من هم دستگاه تایپ پدرم را كه لجن گرفته بود پیدا كردم و این كتاب را (اشاره به داستانی كه در ابتدا شروع به نوشتنش كرده بود و ادامه آن همین داستان فیلم است) روی دو طرف ماهی مرده نوشتم...»دو ضلع دیگر مثلث هم می‌میرند و فیلم تمام می‌شود، ولی بنا بر گفته آییست كه گویی بیشتر ناراحتی‌اش بابت نابودی تدریجی فرهنگشان است: فقط عشق است كه پایانی ندارد.

 لینک مطلب در کتاب سینما

نظرات() 
  • آخرین پستها

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic